|
*خدا*و*ندا*
|
||
|
اینجایم اما...از سرزمین بودنم..تا جاودانه بمانم در احوال روزگاران خود.. |
تاریخ های تولدمان..
عشقمان ..
...........................................................
*ندا*
و نه نبودنت غمگینم...
مانده ام بین بودنها و نبودنهایت...
بی هیچ انتخابی..
*ندا*
چشمهایم را می بندم..
...می خواهم تمام واقعیت را بخوابم....
*ندا*
مات و مبهوت ُدر مرزها
سرگردانم..
چون کودکی که به دنبال مادر خود می گردد
دلواپس رویاهای خویشتنم..
مرا ربوده اند از دنیای انسانی ام..
مرا بازگدانید...بازگردانید...بازگردانید...
*ندا*
*ندا*
از بندگی چشمهایت به بردگی روح می رسی
و پایان قصه چشمهایی که....
سرانجام قصه ما چه خواهد شد؟!
*ندا*
فرقی نمی کند!کوچکتر یا بزرگتر!
*ندا*
و چشمانم تیره و تار می شود
از این روابط پیچیده پر اضطراب
از این بودنهای گاه به گاه
و از نبودنهای مدام...
چقدر به هم نزدیکیم و
...چقدر از هم دور...
جهان پر از فاصله های بی معنیست
*ندا*
با کودکان شهر بازی می کرد..
آواز می خواند...
می رقصید...
کاش تنها یک قلب..
برای دوست داشتن کافی بود...
کاش تنها یک روز...
کاشی نبود...
*ندا*
اگر گریه امانم دهد......
*ندا*
|
|